X
تبلیغات
رایتل
وب نوشته های محمد مظلومی نژاد





















وب نوشته های محمد مظلومی نژاد

جز ایست چیست چاره فردی در ایستگاه؟ از این قطار رفته نباید به دل گرفت!

امروز برای اولین بار توی زندگیم 25 ساله شدم.  هه! کی بود که گفت برای آخرین بار ایضا؟؟

برای اولین بار و آخرین بار.

همیشه با خودم می گفتم 25 سالگی یه چیز دیگه است. همیشه می گفتم وقتی 25 سالم شد حتما کلی اتفاق های خوب برام افتاده...

من امروز 25 ساله شدم...

یک ربع قرن...

 برمی گردم و به راهی که تا الان رفته ام نگاهی می اندازم... اما هیچ رد پایی نیست. هیچی!!! هیچ کاری نکردم که اثری از من باقی گذاشته باشه.

اصلا انگار نه انگار که با همین پاها روی این زمین راه رفته ام. انگار نه انگار با این چشم ها دیده ام و با این چشم ها گریسته ام و با این چشم ها ندیده ام و در همین چشم ها خشک شده ام و ...

آخرین پست سال 89. باید پست مفصلی باشه. آخه ما جوونیمون توی این دهه گذشت. توی دهه ای که هیچ کجاش متعلق به ما نبود. متعلق به آقازاده هایی بود که...آقازاده هایی که شایسته همین سه نقطه هم نبودند!

اما یه جای این دهه مال ما بود. ما همه کاره اون بودیم. من، پسر دهه 80 و تو دختر دهه هشتاد. ما اونو به وجود آوردیم. پرورشش دادیم. باهاش زندگی کردیم و هر چی هم که راه گلومونو تنگ تر کردند ما این رشته رو محکم تر فشریم و شد اینی که حالا شد: ادبیات دهه هشتاد!!

ادبیات مدرن. ادبیات متفکرانه انتقادی. ادبیات پست مدرن. ادبیات انحطاط مدرنیسم. ادبیات گسست واقع بینانه از سنت. ادبیات بالنده ی اینترنتی. ادبیات زن دهه هشتاد. ادبیات گلی ترقی و زویا پیرزاد  و ... ادبیاتی که سال ها جلوتر از متفکرین و فلاسفه کشور حرکت کرد. آره عزیزم. با همین دست های من و تو. با همین کوچک قلم شکسته من و تو. با وجود همه سنگ اندازی ها. همه ی ف ی ل ت رینگ ها، با همه قیچی ها، با همه سدهایی که ناشی از تعصب ورزی های نابخردانه و دشمنی های آگاهانه بود. آره عزیزم. با همون انگشت های کوچیکت. صفحه های کاغذ رو آغشته به لغاتی کردی که نسل های فردا رو بیدارتر کنه. که آگاه تر کنه.

ما کنار هم رشد کردیم. اون اوایل هیچی نمی دونستیم و رسالت قرن ها فرهنگ و ادب افتاده بود روی دوشمون. ما به سرعت و کنار هم با سواد شدیم. از اون نوع سوادهایی که توی سیستم آموزشی ما هیچ وقت یاد داده نمی شه.

و در کنار همه اینها عقب موندگی های فرهنگی و پیچیدگی های مسخره متولیانی که همه چی بودند الا متولی... ما ترقی کردیم. ادبیات داستانی زن ما به اندازه هشتاد سال قبل ترقی کرد.

به عنوان یک ایرانی گیر کرده توی این شبه برزخ مدرنیستی که المان های سنتی چپ و راست توی بوق و سرنا می شد برامون و از مدرنیسم فقط یه انتخابات(انتصابات) کشکی به ما رسیده بود سربلند شدیم پیش نسل آینده. تویی که توی این عصر جزم اندیشی سال ها جلوتر رو دیدی و از چیزایی گفتی که هیچ کس تجربه نکرده بود. تویی که غزل رو دوباره احیا کردی. تویی که ایجاز رو به هنرمندانه ترین شکلش به داستان کوتاه و سپیدها و مینی مال ها ارمغان دادی.

تویی که اگه زبان کلاسیک رو برگزیدی نگاه تازه و نوی به اون بخشیدی... ادبیاتی که اگه گاهی جشنواره ای شد اگه گاهی سخیف شد اگه گاهی غیر متعهد شد و اگه گاهی شعر برای شعر و هنر برای هنر شد اما رشد کرد. توی زیرزمین های نمور... جایی که حتی آفتاب هم ترمز کرده بود ما پای دود چراغ های کم نورمان خون تازه ای رو به رگ های این پیر فرتوت مناسبتی شده دهه هفتادی تزریق کردیم. از من اگه چیزی نمونده اگه حتی گرد و خاکی از من باقی نمونده اما از ما مونده.

 و اینو هیچ کس از من و تو نمی تونه بگیره به مولا! که سندش محکم به نام من و تو شده. مهم نیست. مهم نیست چند بار دیگه غرفه هامون رو توی نمایشگاه کتاب ها ببندند.

وبلاگ هامون رو ببندند. مجوز چاپ ندن. شعرهامون رو برای هم sms می کنیم. داستان هامون رو برای هم پست می کنیم.جلسه های ادبی مون رو ببندن. میریم توی خونه های هم. خیلی هامون توی شناسنامه های هم نفوذ می کنیم. ادبیات هرچی زیرزمینی تر باشه دود چراغ بیشتر می خوره. بذار از زیر این نور لامپهایی که خوب یاد دارن الگوی مصرف رو رعایت کنن کنار بریم.دستت رو به من بده دخترم. پسرم.  خواهرم، برادرم. کوچیک و بزرگ نداریم.

هر کدوممون جایگاه منحصر به فرد خودمون رو داریم. حالا که کنار هم بزرگ شدیم، حالا که هر اندازه دور بودیم از هم اما  کنار هم زندگی کردیم و ادبیاتمون رو تا قلب بالش هامون با خودمون بردیم...

حالا دیگه نباید دست هامون رو رها کنیم. چون بیرون از این دایره بسته که با دست های گره کرده توی هممون ایجاد کردیم جایی نداریم.

 چون بیرون از این دایره باید هیچی باشیم تا عده ای همه کاره باشن...

می خواستم به تو و تو و تو و تو و تو و... همه های شما توها تبریک بگم. نه به خاطر تولد خودم. که به خاطر تولد ادبیاتی که دهه آینده رو روشن تر از هرزمانی خواهد کرد. پس بیایید همه با هم و محکم تر از همیشه قلم هامون رو توی دست بگیریم و دایره بسته مون رو وسیع تر و وسیع تر کنیم...

 

 

 

 

شعاری حرف زدن چقدر لذت بخشه .  

 

 بابا این یارو حق داره اینجوری حرف می زنه خیلی حال میده!!! 

 

 

 

واسه این پست  یه چهارپاره و دو تا داستان کوتاه گذاشتم. باشد که مقبول واقع شود  

 

 

به این قطار رفته سنگی بیانداز تا  بدانم رفتنم یکروز ایستی خواهد داشت 

 

   

 

 

پاره پاره پاره پاره 

 

 

از این خیابان ها فقط این کوچه را رفتن

فرقی ندارد تا کجاها ناکجا رفتن

آن لحظه ها را در خودت گم می شوی وقتی...

وقتی ندانی فرق ماندن چیست با رفتن! 

 

بعضی معانی را فقط با شعر باید گفت

بعضی سخن ها را فقط خاموش باید بود

گاهی نمی دانی چرا با شعر؟... آیا شعر...؟

وقتی نمی خواهی بگویی گوش باید بود 

 

جایی که دیگر با صدایت هیچ برگی

از شاخه ای از یک درخت پیر هم حتی...

باید بفهمی بین مردن...مرگ...مرگیدن

تنها نباید زندگی را... هیچ حرفی را 

 

دیگر نباید زد که سودی در بیانش نیست

این کوچه بن بست است، دنیا اتفاقی نیست

دیوارها، دیوارها،  دیوارها دیوار!

از ما به جز آوارها دیوار باقی نیست 

 

تقویم حرف آخرش پایان این سال است

امسال را در گریه هایت مختصرتر کن

از هرچه مارا با خودت پیوند می داده

تا آنچه ما را از تو هم رد کرد، از بر کن! 

 

 

 

 

 

داستان اول  

 

گذرگاه یک نفره 

 

 

 

مرغ نیست ولی انگار فقط یک پا دارد. گاهی فکر می کنم وقتی می خواهد کفش بخرد فقط یک لنگه می خرد. راست یا چپش را نمی دانم ولی مطمئنم که فقط یک لنگه می خرد.( قیافه فروشنده هنگامی که او لنگه دوم را به گوشه مغازه پرت می کند دیدن دارد-یادم باشد اینبار حتما ببینم-). راستی چقدر این کفش پرت شده به گوشه ی مغازه شبیه تسبیح سجاده اش هست...

اولین باری که چشممان به هم افتاد خوب یادم مانده. اگر اشتباه نکنم درست وسط نماز صبحش بود. وقتی کف دست هایش را رو به آسمان گرفته بود و دعا می خواند. تا مرا دید چشم هایش را بست و با خودش گفت: حتما خواب نما شده ام.

از همان روز انکار کردن شروع شد. از همان روز عادت کرد فقط با یک پایش راه برود و فقط یک لنگه کفش بخرد...

امروز تازه حرف آینه را فهمیدم. هیچ وقت ایراد از موج های آینه نبوده است. آینه با همان لهجه ای حرف می زند که از تو انتظار می رود. همیشه احساس می کردم خودم را توی آینه جا گذاشته ام اما نه... آینه اصلا جای خوبی برای ایستادن...برای منتظر بودن نیست. این صدای گوشی موبایل منست! می ایستم و با فشار یک دکمه سبز تو با خنده سلام می کنی. از تو می پرسم که چند وقت است که مرا ندیده ای و تو می گویی برای جواب دادن باید گوشی را بگذاری زمین چون به انگشتان هر دو دستت نیاز داری و من از خودم می پرسم: مگر دست هایت چقدر انگشت دارد؟

و اینگونه است که آرام شروع می شود. مثل یک تومور که اگر بدخیم نباشد شک ندارم که دژخیم تر از آنست که فکرش را بکنی و تو گاهی او را بزرگ می کنی... تر و خشکش می کنی... موهایش را دم اسبی می بندی و شب ها آهسته برایش لالائی می خوانی...

اینگونه است که آینه کم کم حرف هایی می زند که تو کمتر آن را می فهمی. گوشی موبایلت چیزهایی می گوید که تو سر در نمی آوری و گاهی از خودت می پرسی این گوشی واقعا روی گوش های خودت است؟

مثل یک سد که جلوی آب را گرفته باشد در خیال خودش و نه یک سد معمولی بلکه سدی که آبی پشت آن نیست و کسی که نمی شناسی با سطل پشت آن آب می ریزد و آب می ریزد و تو آهسته آهسته آب می روی...

از جلوی آینه کنار می روم تا بتوانم بلند بلند فکر کنم: و طوفان ها همیشه همینطور شروع شده اند. با شکستن سدها... این طوفان روزی ترک ریزی بود در گوشه آینه ای  یا نه در هسته سدی و یا شاید تک سلولی نابهنجار وسط میلیون ها گلبول قرمز و سفید...

امروز همه شلوارهایم را که شکل زانویم را به خود گرفته بودند فرستادم برای زلزله زدگان یا فقرا و یا یکی از همین هایی که خوب بلدند خاطره ی زانویم را با استخوان های زمختشان از روی شلوارهایم پاک کنند و فردا به کفش فروشی خواهم رفت و احتمالا یک جفت کفش اسپورت سفید انتخاب خواهم کرد و فراموش نخواهم کرد خسارت همه کفش های یک لنگه را از فروشنده بگیرم و در ضمن هر بار صدای این قارقارک بلند شود دکمه قرمز را فشار بدهم.

تو هنوز یک لنگه پا ایستاده ای و اگر برف نمی آمد مطمئن  بودم زیر پایت که به احتمال قریب به یقین واریس گرفته، انبوهی از علف جمع شده بود و گاهی که دست هایت را از حیرت به طرفین باز می کنی به  صلیبی می مانی که کم کم نقش مترسک مزرعه را به عهده خواهد گرفت.

گهواره زمان را تکان می دهم و به چیزی فکر می کنم که آرام آرام بزرگ می شود. مثل یک تومور... مثل ترک ریز گوشه آینه یا مثل ترک ریز هسته سدی که آبی پشت آن نیست...

من آرام آرام فکر می کنم... به چیزی که آهسته آهسته بزرگ می شود و تو آرام آرام و همانطور یک لنگه پا با دست هایی که به طرفین باز شده به خواب می روی و من می دانم که یکی از همین شب ها با کابوسی از خواب خواهی پرید. کابوس یک گوشی موبایل که  زنگ می خورد و شماره ی خودت که روی گوشی می افتد و تو هرگز نخواهی دانست کدام دکمه را باید فشار بدهی... 

 

 

 

 

داستان دوم 

 

 

فرشته ها گاهی کر می شوند 

 

 

 

 

چیزهای گنگی در موردش شنیده بودم. گاهی وقتا فکر می کردم قبلا اونجا بودم. هر چی بود آشنا به نظر می رسید. می گفتن هوا اونجا از اینجا گرم تره و اینکه رطوبتش هم خیلی پایین تره. راستش من اصلا نمی دونم رطوبت یعنی چی! ولی اینجور که اینا میگن حتما چیز بدیه. چیز خیلی خیلی بدی هم. مثل... نمی دونم مثل چی! آخه ما اینجا اصلا چیز بدی نداریم... چطور بگم؟ اصلا خوب و بد رو هم نمی دونم یعنی چی... اینا رو بعدا بهم یاد دادن

از دور دیدمت که داشتی میومدی. کنار کوچه پر برف بود و وسط کوچه کلی آب و گل جمع شده بود. چکمه های قرمزت رو می دیدم که یکی در میون توی برف فرو می رفت. از دور مثل یه چراغ چشمک زن قرمز بودن. درست سر کوچه به هم رسیدیم. به هم سلام نکردیم فقط یادمه که سبد قرمز پر از نون رو به سمتت گرفتم و تا خونه باهات رفتم در حالی که تو هر دو دستت رو تا مچ برده بودی لای نون ها و من به این فکر می کردم که سبد نونم درست به قرمزیه چکمه های تو بود...

اگه اشتباه نکنم داشت یه خبرایی می شد. رفت و آمدها زیاد شده بود، همه در حال جنبیدن بودن. صداهایی رو می شنیدم که می گفت: ترافیک نکنید-ترافیک یعنی چی؟- شلوغش نکنید، به همه نوبت می رسه. راستش من یک کمی می ترسیدم. اما خوب خسته هم شده بودم. می خواستم ببینمش... از نزدیک لمسش کنم. می خواستم ببینم چقدر شبیه اون چیزی هست که ازش تعریف می کنن. نوبت من شده بود. باید می پریدم و پریدم اما نه... انگار هلم داده بودند. اینوهم بعدا فهمیدم...

وقتی سینی چایی رو به سمت من گرفته بودی نمی دونم چرا خیره شده بودم به گل های بنفش ریز چادرت... و یا شاید به زیر چادرت! دلم می خواست سینی چایی رو ازت بگیرم و دستامو دور کمرت حلقه کنم و تو چشماتو ببندی و چادر بیفته روی شونه هات و سر بخوره رو دست های قلاب شده ام دور کمرت... خودت که می گفتی بعد از بار سوم که تعارف کردی چایی رو برداشتم و تازه حتی یه نگاه کوچیک هم بهت نکرده بودم...

ما خیلی سریع سقوط می کردیم. سقوط می کردیم احتمالا جدیدترین اصطلاحی بود که یاد گرفته بودم. باور کنید چشمام پر از آب شده بود. هر چی بود فقط میدونستم که گرده. اونقدر سریع پایین می اومدیم که هر چی داد می زدم هیچ کدوم از اطرافیانم صدامو نمی شنیدن. یکی در گوشم گفت" آخه فرشته ها هم گاهی کر می شن" برگشتم ولی نفهمیدم کی بود که گفت. چرا دروغ بگم؟ خیلی بیشتر از یه کم ترسیده بودم.

نمی دونم هفته پیش بود یا ماه پیش که دیدم داری یه چمدون اونم از نوع فرودگاهیشو به صورت اینترنتی می خری... بهت گفتم: فرشته! داری کم کم به اینترنت معتاد میشی ها و تو خیلی آهسته و همونطور که به مانیتور خیره شده بودی گفتی: چیز دیگه یی آخه دم دستم نبود. لابد جنسش خوب بوده... مواد رو می گفتم یا اینترنت رو یا لباس بنفشی که برای روز تولدت یادم رفته بود بخرم  یا چادری که گل های بنفش اون هنوز به ریزی قبل بود... نه، فکر کنم منظورم جنس چمدونت بود!

بعاد فهمیدم که فلسفه اینجا اینه که هر چی بیشتر سقوط کنی بیشتر خواهی فهمید! من فقط جیغ می کشیدم... من نمی خواستم این سرنوشتم باشه ... منو هل داده بودند. اونا نمی شنیدن. انگار فقط می خواستن ماموریتشونو تموم کنن. خوب که دقیق شدم دیدم همه مون داریم جیغ می کشیم ولی هیچ چیز عوض نمی شد. اونا ما رو به سرعت به پایین می کشیدن و نمی گذاشتن به همدیگه نزدیک بشیم. اون اصلا چیزی نبود که تعریفش رو شنیده بودیم... تنها چیزی که درست بود گرمای اینجا بود. ما سقوط می کردیم ولی صورتمون داشت می سوخت...

نمی دونم وقت نکرده بودی، یادت رفته بود، دنبال بهانه ای بودی یا شایدم زورت نرسیده بود که چمدون رو با خودت نبرده بودی. بدون اینکه لباسم رو عوض کنم، بدون اینکه قبل از هر کاری دستامو شسته باشم، بدون اینکه قبل از اینکه بیام ببینمت یواشکی سراغ تقویم دیواری برم و مطمئن شم که امروز روز خاصی نبوده، بدون اینکه بیام توی آشپزخونه و پشت گردنت رو ببوسم و تو دستاتو از توی دستکش در بیاری و همونطور که پشتت به منه دستاتو روی صورتم بکشی و بگی بازم اصلاح نکرده رفتی سر کار؟... بدون همه اینا وایساده بودم توی آینه قدی هال و به چمدونی که نبرده بودی خیره شده بودم...

به موازات یک برج پایین می اومدیم. دیگه می تونستم تصور کنم چی در انتظارمه. دیگه جیغ نمی کشیدم...دیگه جیغ نمی کشیدیم... اونا هم دیگه دستای ما رو خیلی محکم نمی کشیدن. کاش اینقدر عمود نباریده بودیم اینطوری زودتر می خوردیم به این برج و همه چی تموم می شد. همش یه لحظه بود... اصلا شاید دردشو حس نمی کردم... یه دختربچه که روی شیشه با بازدمش بخار درست می کرد و روی بخار چیز می نوشت... اون پیرمرده که به گل های پشت پنجره آب می داد با اینکه داشت بارون می اومد... اون مرده که با عصبانیت به ما  نگاه می کرد... اون زن که با گریه چمدون رو از دم آسانسور برگردوند به سمت در خونه اش... نه هیچ کدوم از اینا تصویری نبودن که دلم می خواست قبل از انفجار خودم روی سطح این آسفالت ها توی ذهنم مجسم کنم... دلم می خواست برای آخرین بار همه جیغ می کشیدیم و برای اولین بار فرشته ها می شنیدن و دیگه اینکه بعد چه اتفاقی می افتاد اصلا مهم نبود...

با تکون خوردن تخت بیدار شدم. همونطور با لباس اومده بود روی تخت و کنارم دراز کشیده بود و چشماشو بسته بود... آروم صداش زدم: فرشته! دوباره تکرار کردم. جواب نمی داد ولی مطمئن بودم که می شنوه! قبل از اینکه برگرده و پشتش رو به من بکنه و من سرمو لای موهاش فرو ببرم قطره اشکی رو که روی گونه اش می لغزید با انگشت کوچیکم متوقف کردم و انگشتم رو بردم توی دهنم... از اون لحظه تا الان دارم به صدای منظم نفس کشیدنش گوش می دم و نمی تونم تصمیم بگیرم اشک شور بود یا شیرین؟!... 

 

 

 

 

 

منتظر نقد همه دوستان گرانقدرم هستم. سالی بی حاشیه در زندگی و پرحاشیه در ادبیات براتون آرزو می کنم...

+نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1389ساعت01:22 ق.ظتوسط محمد مظلومی نژاد | نظرات (42)

نظرات (42) نظرات (42)