جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 31 خرداد ماه سال 1387

از خیابان یکم[1] می گذری

بنی آدم اعضای یکدیگرند  که در آفرینش.....

زانو می زنی و آرپی جی را روی شانه ات تنظیم میکنی

اصلا نمی فهمی کی به خیابان پنجم رسیده ای

و زیر لبت تکرار می کنی:

دیگر آسمان را....دیگر خورشید را هرگز نخواهی دید

لوله ی T72 درست قلب تو را نشانه گرفته است

و تو به خمسه خمسه ی انگشت های راننده که روی فرمان ماشین ضرب گرفته است:

خدایا چه میشد؟....... کندی[2] زنده میشد......    کندی مهربان بود.... رفیق کودکان بود    

 دستت می لرزد

صدای کلاغ کیش کن ها[3] دوباره به خودت می آورد

یا علی می گویی و لحظه ای بعد T72 گر گرفته است

سیلورمن[4] دکمه اش را فشار می دهد: گاد بلس یو[5]!!             گاد بلس یو!!!

و تو از توی جیبت 25 ترکش به جای 25 سنت به او می دهی

آری همان خمسه خمسه کافی بود تا تو را

از بچه های گردان 24 لشکر ده سیدالشهدای کربلای 5 به خیابان پنجم برساند

آری اینجا منهتن است- خیابان 5ام- خیابان برادوی[6]

و هیچ کس از ژست های عجیب تو تعجب نخواهد کرد.

 

 

 

کتاب بی وطن( به قول خود نویسنده بیوتن(biuten) ) آخرین نوشته رضا امیرخانی هست که امسال توی نمایشگاه کتاب عرضه شد و همونجا هم تموم شد و الان چاپ دومش هم عرضه شده.

امیرخانی را قبلا با کتاب هایی مثل: ناصر ارمنی- ارمیا- سیستان و علی الخصوص من او می شناختیم.

این کتاب قصه یکی از بچه های گردان 24 لشکر ده سیدالشهدا است که  یک روز سه شنبه  که سر مزار یکی از دوستاش نشسته بوده یه دختر دانشجوی ایرانی مقیم امریکا بابت تحقیق دانشگاهیش با اون صحبت میکنه و صحبت همانا و...

امیر خانی واسه نوشتن این کتاب یه سالی توی امریکا زندگی کرده و انتظار میره کتاب قابل توجه تری نسبت به کارهای قبلیش باشه. با توجه به هوش بالایی که این نویسنده جوون داره میشه آینده خوبی رو براش پیش بینی کرد ولی اینکه مبنای نوشتن تمام کتاب های ما یک پایه احساسی است تا یک بینش و اندیشه عمیق، هنوز درد بی درمان ادبیات داستانی ماست. اما باز هم توی این برهوت- کتاب های رمان فارسی- امیر خانی رو باید تا حدودی تافته یی جدا بافته محسوب کرد.



[1] خیابان یکم نیویورک محل سازمان ملل متحد

[2] جان- اف- کندی. رئیس جمهور سابق امریکا . ترانه مربوط به خانمی به نام پوران است مربوط به قبل از انقلاب !!

[3] اصطلاح بچه های جنگ که به اسلحه های کلاشینکف اطلاق می شد

[4] Silverman نوعی گدای پیشرفته در امریکا است که لباس های سرتاسر نقره ای می پوشد و بچه ها را وادار می کند تا پدر و مادرهاشان به او 25 سنت کمک کنند و از طریق سیستم ضبط صوت که به لباس هایش مجهز است از آنها تشکر می کند

[5] God bless you خدا بهت خیر بده!

[6] Broadway مرکز تئاتر نیویورک که در محله منهتن و در خیابان پنجم واقع شده است.

پنجشنبه 23 خرداد ماه سال 1387

پروانه با دو بال

ستاره با چند بال

کنار هم بی بال

آری موریانه ها که می آیند

پینوکیو آخرین فرصت آدم شدن را از دست می دهد

و وقتی عقربه ها می خندند فرقی نمی کند

ده و ده دقیقه باشد یا ده دقیقه به دو

حالا هم که دست های مترسک به نشانه تسلیم بالاست

بیچاره کشاورز که به اندازه کشت هم درو نکرد

و تو با هزاران تندیش به یاد بود من آمدی

با آنکه هنوز زنده بودم

و من هنوز تو را چشم در راهم

شباهنگام که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

و هان یادم رفت که وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها

آن روز ها روز مبادا بود

سر آن ندارم امشب میزبان کسی باشم

پس این جایم بر تلی از خاکستر

پا بر تیغ می کشم و

پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت.

 لب باز نکن

من که نمی خواهم اسطوره شویم و ناممان را توی تاریخ بنویسند

چراغ را خاموش می کنم و از تو می نویسم

سر انگشت تمامی جهان

ناگاه زنگ حواسم را می فشارد

فریاد می زنم: کسی در خانه نیست

( ممنونم از استیری ها- صادقی نسب ها- دانشمندی ها- نیما ها- قیصرها- بهمنی ها- جعفری ها- پناهی ها- گنجی ها و حتی خودم!!!)

پنجشنبه 16 خرداد ماه سال 1387

من عادت ندارم اصلا نسبت به اندیشه های دیگران تو فضای عمومی اظهار نظر کنم ولی این یکی خیلی ناراحتم کرد:

مدت ها بود که به وبلاگ یکی از عزیزان که نمی خوام دیگه مستقیما اسمشونو بگم سرزدم که با این پیام مواجه شدم:

هوالباقی

لطفا وقت عزیزتان را بیهوده طلف نکنید

به روز نخواهد شد

به جای آن از لینک های مفید زیر استفاده کنید

.....

و بعدش لینک چند تا صفحه با محتوای جوک و عکس بازیگران و ...

اونایی که باید بدونن می فهمن من چی و چه کسی رو  میگم و از اونجایی که رو مختصر شناختی که از صاحب این بلاگ دارم این کارش رو نهایت ناراحتی از یه عده می دونم که باز کمی ریشه های این افراد رو هم می شناسم ولی باز هم شدیدا دلم شکست. ای کاش حداقل اینطوری سنگ روی یخمون نمی کرد. و کاش میتونست باور کنه که خیلی های دیگه هم از این دردسر ها دارند که خوب بیشتر صبر می کنن.

در کل برای این شاعر خوب آرزوی موفقیت دارم!!!۱

 

هیچ آتشی نمی تواند

اندیشه های عمیق را بسوزاند

فقط اندیشه های شتابزده هستند

که به کتاب تبدیل می شوند!!!

 

 

و اخر این پست یه رباعی از خودم

 

وقتی که شعر خویش را تاراج می کردی

از دفترت اسم مرا اخراج می کردی

باید به فکر روز رستاخیز می بودی

وقتی لغات عشق را حراج می کردی

شنبه 11 خرداد ماه سال 1387

به احترام تو

یک دقیقه که سهل است

یک عمر سکوت کرده ام

...

اما تو هنوز که هنوز است

نمرده ای!!