مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 23 اسفند ماه سال 1385

صداها در الفبای هجاها ، تمام واژه ها را رنگ کرده ست

چنان بی معنی ام اینجا که مغزم ، هجا را ناشنیده هنگ کرده ست

برایت قهوه می ریزم که فالت ، بیاید او دگر برگشتنی نیست

برایم قهوه می ریزی که فالم ، بیاید قلب خود را سنگ کرده ست

و حالا روی میز کهنه باغ ، پر از فنجان و قهوه های سرد است

نگاهی با نگاهم در تقابل ، برایم عرصه ها را تنگ کرده ست

من و او تا خدا مهلت به ما داد ، همانجا روبروی هم نشستیم

نمی دانم برای چندمین بار ، رخم با قلعه هایش جنگ کرده ست

همیشه مهره هامان اینچنین بود ، ولی آخر مرا مات خودش کرد

نفهمیدم چه رازی در سرش بود ، که پای مهره ها را لنگ کرده ست

سه شنبه 8 اسفند ماه سال 1385

خورشیدوار قصه تاب و تب تو را

با یک غزل بروز می کنم شب تو را

این فکر کودکانه ی من فکر می کند

یک روز می رسد که ببوسد لب تو را