وب نوشته های محمد مظلومی نژاد

جز ایست چیست چاره فردی در ایستگاه؟ از این قطار رفته نباید به دل گرفت!

امروز یک غزل به لبانم نشسته است

یک طعم کهنه روی زبانم نشسته است

در روبروی کاغذ من جمله ای که بود :

( دیگر نمی شود که بمانم ) نشسته است

وقتی تو رویروی دلم ایستاده ای

ترس نبودنت به گمانم نشسته است

آخر چگونه عاشق معشوقه ام شوم؟

پیری کنار قلب جوانم نشسته است

روزی نقاب چهره ما می رود کنار

عشقت میان روی نهانم نشسته است

نمیدونم کار خوبی بود که این غزل رو نوشتم یا نه چون خودم خیلی ضعیف میبینمش شرمنده همه دوستان گلم

+نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1385ساعت10:26 ق.ظتوسط محمد مظلومی نژاد | نظرات (2)

نظرات (2) نظرات (2)