خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 28 بهمن ماه سال 1385

می میرم ای آئینه می میرم رهایم کن
ای خواب زنگاری بیا از خود جدایم کن

در کوچه های سرد وسنگین باد می آید
از باد می ترسم به سرداب آشنایم کن

اینجا غریبم همچو آب و ارغوان ای مرگ
از پشت خواب سبز باران ها صدایم کن

از تشنگی زنجیر بر پا ، زخم بر گردن
چون سایه در ابهام ماندن جابجایم کن

ای سایه ای همسایه همراهی اگر با من
خود را شریک وحشت بی انتهایم کن

دریا بر این ساحل چرا بیهوده می کوبد؟
بیهوده تر اینجا منم فکری برایم کن
       

         یوسفعلی میرشکاک

چهارشنبه 25 بهمن ماه سال 1385

امروز یک غزل به لبانم نشسته است

یک طعم کهنه روی زبانم نشسته است

در روبروی کاغذ من جمله ای که بود :

( دیگر نمی شود که بمانم ) نشسته است

وقتی تو رویروی دلم ایستاده ای

ترس نبودنت به گمانم نشسته است

آخر چگونه عاشق معشوقه ام شوم؟

پیری کنار قلب جوانم نشسته است

روزی نقاب چهره ما می رود کنار

عشقت میان روی نهانم نشسته است

نمیدونم کار خوبی بود که این غزل رو نوشتم یا نه چون خودم خیلی ضعیف میبینمش شرمنده همه دوستان گلم

چهارشنبه 11 بهمن ماه سال 1385

ای چشم تو بیمار ، گرفتار گرفتار

برخیز چه پیش آمده این بار علمدار؟

گیریم که دست و علم و مشک بیفتد

برخیز فدای سرت انگار نه انگار

    ابوالفضل فاضل نظری