مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 30 آذر ماه سال 1385

شبی تاریک در پیش است ، هجوم ابرها سد شد
صدای صاعقه پیچید و رنگ آسمان بد شد
برای دیدن مهتاب دو چشم من که کافی نیست
صدایم ناله هایی زد ، سکوتم باز ممتد شد
هنوز از سایه ات ای ماه خسوف عشق می گیرم
تو مهتاب شبی هستی که یلدای محمد شد
نفوس بد نزن با من که امروز اول دی بود
نگو که دیر جنبیدی ، شب یلدایمان رد شد
و بیرون آمدی از ابر، شب تاریک روشن شد
تلاطم هایم آغاز و دل دریایی ام مد شد

دوشنبه 20 آذر ماه سال 1385
شب های تاریک ، شب های مرداب
قلاده ی مرداب بر پهنای مهتاب
مرداب خاموش و صدای سیلی باد
امواج زلفی می شود در پیچ و در تاب
روزی که رودی بود در مهتاب جاری
حالا شب کابوس مردابست در خواب
یک تجربه در عمر خود آموخت مهتاب
دیگر ننوشد از دل مرداب ها آب
شاید دوباره چشمه ای از عشق جوشد
تا عکس ماهت را کند تا اوج پرتاب
چهارشنبه 15 آذر ماه سال 1385
شمعی که از پرواز یک پروانه مرده است
در این سرای عاقلان دیوانه مرده است
در کاخ دنیا در پی مجنون مگردید
از شوق لیلی کنج یک ویرانه مرده است
دیگر زلیخا را به بدنامی نخوانید
وقتی عزیز و یوسف دردانه مرده است
دنبال طوطی سخنران هم نباشید
بی جنبه از مستی این پیمانه مرده است
آب از سر این بچه بازی ها گذشته
روزی که پیری در میان خانه مرده است
می ترسم از روزی که بر سنگ مزارم
این جمله باشد: بی کس و بیگانه مرده است
سه شنبه 7 آذر ماه سال 1385

 

تو این پست چند تا از رباعی هام رو براتون گذاشتم که از کارهای جدیدمه
منتظر نظرات همه ی شما هستم
              
                *********
صدها هزار فاصله در شعر ظاهر می شود
در شعر گفتن از فراق ، شاگرد ماهر می شود
از شعر خالی شد سرم هر دم که نزدیکم شدی
انگار در دوری تو دیوانه شاعر می شود

                *********

و از دریا شدن در پیش ماتم من نمی ترسم
نمی ترسم ز خرمن خرمن غم من نمی ترسم
دغل بازی دگر کافیست ای جادوی شیطانی
از این سوزنده گرمای جهنم من نمی ترسم

                *********

انگار که جادو شده ای در دل مهتاب
این چیست که برده است زچشمان شما خواب؟
برخیز از این حوض و از این آب حذر کن
مهتاب که بیرون شده از حافظه ی آب

               *********

شب های زیادی است که تا صبح نخفتم
این راز نگفته را به او نیز نگفتم
از اسب اگر زمین خورم ترسی نیست
می ترسم از آن روز که از اصل بیفتم

               *********

یک قاصدک رسیده با عطر و بوی باروت
فریاد انفجاری در گوش می کشد سوت
با یک پلاک خونی بر کوله بار قلبش
یک قاصدک به رنگ سرخ و سفید: شاتوت

               *********

چندیست پاهایم به پای تخت بسته است
انبوه غم راه گلو را سخت بسته است
این تلخی حق است وقتی چاره ای نیست
دوران آرامش از اینجا رخت بسته است

شنبه 4 آذر ماه سال 1385
خدایم خوب می داند حریص و آخری خواهم
من آن آشفته مویت را رها از روسری خواهم
نمی دانم چه فصلی هست بهاران یا پاییزان؟
من از اردیبهشت تو بهشت دیگری خواهم
بهارم باش، یارم باش و یادم باش و با من باش
نه حرف این غزل آن نیست که از تو یاوری خواهم
و اینجا جای این بیهوده گویی های مهمل نیست
چرا از بوسه پرهیزم؟ من از تو دلبری خواهم
تو را هر طور می باشی همان گونه پسندیدم
اگر کفر است این باشد از این پس کافری خواهم
نه جای رنگ و نیرنگ است سفیدی برترین رنگ است
چه وقتی با تو گفتم من که نقش پادری خواهم؟
مرا با شرع کاری نیست که عشق آموزگارم شد
بدون هیچ جادویی زتو پیغمبری خواهم
ببین شیطان و شیطانک چطور از من گریزانند
انا الحق حرف من هم شد، که من سوداگری خواهم
میان بیت های من تو پنهان هستی و پیدا
و کی آن لحظه می آید که من افشاگری خواهم
نه ثروت خواهم از او من نه وعده های پوشالی
خدایم خوب می داند حریص و آخری خواهم