جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 29 مرداد ماه سال 1385

تو این پست واستون یه رباعی و یه کار سپید از خودم  گذاشتم و طبق قولی که
داده بودم یکی دیگه از غزل های فاضل نظری امید وارم استفاده ببرید
              ***
در جنگ غزل قافیه را  باخته ایم
بر هر چه ردیف بوده ما تاخته ایم
چندیست که بی وزن شده شاعر و شعر
این سبک جدیدی است که ما ساخته ایم      

              ***
سال هاست خیس می خورد
دیوار شب
از چشم هایی که جاری می شود
زیر پایش
  .
  .
  .
بیچاره اشک نمی دانست
دیوار شب
از جنس مسلح ترین بتن هاست              

             ***

به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ی ممنوعه، ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد

لازم هست از همین جا از دوست عزیزم مجید اسطیری که در تصحیح غزل آقای نظری به من کمک کرد تشکر می کنم براش آرزوی موفقیت و پیروزی دارم

 

چهارشنبه 11 مرداد ماه سال 1385

این دو تا رباعی هم تقدیم به تمامی شما عزیزان

مهتاب من امشب  مرا نورانی ام  کن
با قطره های اشک خود بارانی ام کن
تا صبح  فردا یک  قدم  دیگر  نمانده
فکری به حال خشکی و ویرانی ام کن        ( سروده ی مرداد 85)
 
               *****

شب ها که سکوت بینمان می رقصد
هر واژه ی من  درون من می پوسد
حیرانم از این همه  سوالی  که  شب
چشمان  تو  از نگاه  من  می پرسد            ( سروده ی مرداد85)
             
               *****
این هم یکی دیگه از غزل های فاضل نظری از کتاب گریه های امپراطور:

عشق تا بر دل بیچاره فروریختنی است 
دل اگر کوه ! به یکباره فروریختنی است

خشت بر خشت برای چه بهم بگذارم ؟ 
من که می دانم ، دیواره فروریختنی است

آسمانی شدن از خاک بریدن می خواست
 بی سبب نیست که فواره فروریختنی است

از زلیخای درونت بگریز ای یوسف !
شرم این پیرهن پاره فروریختنی است

هنر آن است که عکس تو بیافتد در ماه 
ماه در آب که همواره فروریختنی است    

 

یکشنبه 1 مرداد ماه سال 1385

درون بسترم در پیچ و تابم
دقیقا بین بیداری و  خوابم
شبیه قایقی در اوج طوفان
گرفتار  تلاطم های    آبم
           
          ****
سرشار هستم از تو و لبریزم از نگاه
فرقی نمی کند که ثواب است یا گناه
بگذار که هر چه دلشان خواست بگویند
همپای  تو  می آیم  تا  آخر  این  راه

          ****
تا پلک بروی هم نهادم، رفتی
گفتی پسرک برو ز یادم رفتی
من مست تو بودم و نمی فهمیدم
حتی نسپردی تو به بادم ،رفتی

           ****
عاشق شدم و به عشق مغرور شدم
سوی تو زدست هر کسی دور شدم
نوبت به شب و سیاهی اش باز رسید
فانوس مرا ندیده ای ؟؟؟  کور شدم

و یه طرح:
پروانه های سوخته
شمع های سوخته
دل های سوخته
نسل های سوخته...
                تا کی بسوزیم و بسازیم؟؟؟