مجموعه مستند راز مجموعه مستند راز
با دیدن این فیلم به راز کائنات و دستیابی به موفقیت و ثروت پی خواهید برد
معافیت از خدمت سربازی
هم کار یاد بگیرید، هم حقوق بگیرید و هم از خدمت سربازی معاف شوید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 10 دی ماه سال 1387

عصر جاهلیتی است

                            دنیا بدون چشم های تو

  عجیب نیست که باور کرده ایم

                        چند ولت مهتابی

                                         می تواند

                                    آسمانمان را روشن کند!!

نه،

پلک هایت را باز نکن

      

             بگذار با آرامش بیشتری

                                               زنده به گورت کنم.

                                    14/9/87

شنبه 23 آذر ماه سال 1387

نقد کتاب (کافه پیانو)

این چند روز گذشته رو با کتاب عجیب ( کافه پیانو) می گذروندم. ازین بابت عجیبه که به نظرم نویسنده از توانایی های خودش، بازیهای کلامی و دیدگاه های جالبش اصلا به خوبی استفاده نکرده. من اغلب وقتی می بینم کسی میتونه کاری بهتر ازین رو ارائه بده و به خودش اون اندازه ایمان نداره کفرم در میاد. نظر من نوشتن یک کتاب 250 صفحه ای در عرض یک ماه کمی سوال برانگیزه و مهمترین دلیل ضعف های موجود در همین تعجیل هست. مطمئن هستم همکلاسی دختر فرهاد جعفری اگه یه سال دیگه هم می فهمیده بابای گل گیسو نویسنده است اتفاق خاصی نمی افتاده!!

جالب اینجاست که باید اشاره کنم نویسنده خودش هم به شدت تحت تاثیر هاینریش بل و کتاب زیبای عقاید یک دلقک بوده و چند بار هم به این موضوع اشاره کرده است و اصلا می توان به جرئت گفت نویسنده محور داستان خود را از بطن این کتاب گرفته و با ترکیب ناخودآگاه هولدن کالفیلد ناتور دشت و دیدگاه های هاینریش بل به موجودی رسیده که حتی زحمت نداده تا اسم کامل شخصیت اصلی رو به مخاطبان اعلام کنه .

اما فرهاد جعفری اگه از هدف کوچیکش که شاید اینه که اگه یه روزی یکی از همکلاسی های دخترش که شاید اون روز 10 سالش شده باشه ازش بپرسه بابات چه کاره است، اونم بگه بابام نویسنده است حالا شاید خوب ننویسه ولی بازم نویسنده است. این دید باعث میشه فرهاد جعفری کتابی را با سرعت مافوق صوت بنویسه و ارائه کنه.

با وجود جذابیت لحن نویسنده که از لحن سالینجر هم بی بهره نیست ایراد هایی وارد است که موارد متعددی هم هست:

عدم استفاده از بازیهای زبانی که امروزه در ادبیات داستانی جایی برای خودش باز کرده و امثال رضا امیرخانی موفقیتشون را تا حدود زیادی مدیون این امر هستند.

مشخص است که نویسنده حیران نیست بلکه بی توجه به اینه که باید فرم از محتوا پیروی کنه یا بالعکس.

موضوع داستان کاملا کلیشه ای شده و به اصطلاح از دهن افتاده و چاشنی خاله زنکی رو هم باید بهش اضافه کرد که گاهی اگه با لحن نویسنده صحبت کنم باید بگم که حال آدم رو به هم می زنه.

نویسنده خیلی از خطوط و توضیحات رو وارد می کنه که فقط صرفا برای رسیدن به یک هدف خاص هست. یعنی خیلی جاها از توضیحات و تصاویر به عنوان اصل مطلب نمی توان یاد کرد و آنها فدای اصل موضوع شده اند. چیز دیگه یی که می توان به آن اشاره کرد ورود تعداد بسیار زیادی از شخصیت ها به داستان است که دیگر تکرار نمی شوند و به نوعی فراموش می شوند. مثل فرحناز و خیلی های دیگر که حتی در همان تک حضور خود هیچ تاثیری بر داستان ندارند و این به نوبه خود باعث همهمه و شلوغی بسیار رد پاهای نافرم در داستان داره.

مورد دیگه یی که منو توی داستان خیلی اذیت می کرد این بود که شخصیت اصلی داستان اصلا وحدت رویه نداشت. یعنی مدام در حال تغییر شخصیت، از درون گرایی به برون گرایی و از محض سکون و سکوت به ازدحام بود.  مشخص است که نویسنده که قطعا همون شخصیت اصلی داستان است یه جور آدمی هست که یک ویژگی بارزش کم جرئت بودنه وگرنه اصلا چرا برای قطع رابطه با صفورا بهش زنگ نزد و رفت خونه اش این نشون میده تمایل به ایجاد وضع جدید داره ولی به نوعی می ترسه و این از آدمی که خیلی دیوونه بازیهای مختلف داره ؟ اما ایراد بزرگی که به آقای جعفری وارد هست اینه که هیچ جایی برای مخاطبش این ارزش رو قابل نشده که جای کشف و شهودی جدید رو براش بذاره و بعضی جاها هم که تا حدودی در نوشته این قابلیت رو ایجاد میکنه، خودش شروع میکنه به شرح و بسط دادن ماجرا مثلا اینکه جمله طلایی کتاب رو خودش براحتی اعلام میکنه و نوعی مخاطب زدگی رو ایجاد می کنه.

اما جدا از نکات منفی نمی شود به نکات مثبت آن اشاره نکرد که به نظر من در درجه والا می توان به این نکته اشاره کرد که در ادبیات ما خیلی کم به رابطه عاطفی شگفت انگیز پدر و دختر به این صورت پرداخته شده است. نکته دیگری که در تمام طول کتاب به چشم می خورد اینست که نویسنده همواره خود را در پایین ترین سطح دیده و هرگز جایگاه خود را در ارفع ترین مکان قرار نداده و نوعی خضوع و خشوع در ادبیاتش دیده می شود که بسیار دوست داشتنی است.

شنبه 18 آبان ماه سال 1387

            باور کن

جز ستاره چیزی دم دستم نبود

وقتی با چتری در دست

تمام آسمان ها را می کاویدم...

حالا چتر من

پر از اندیشه بارانهایی است

که هرگز چیدن ستاره ها را به ماتم نگرفته اند

***

آشفته نباش

این فکرها روزی تبخیر خواهند شد

هراس من همه از اندیشه هایی است

که به جای باران

که به جای چتر

بر چشم های تو جاری میشوند...

***

نه!!

به این شایعات توجه نکن

ستاره چیدن جرم نیست.

سلام به خواننده های اندکی که از دریچه به من نگاه میکنند. راستش هر چقدر که میگذره فشار دادن این دکمه ی انتشار مطلب سخت تر و سخت تر میشه. یعنی واقعا ما هیچ مسئولیتی در قبال انتشار این مطالب روی فضای وب نداریم؟

آیا حساسیت ما نباید خیلی بیش از اینها باشه؟ بحث اصلا قرار گرفتن در تیررس منتقدین نیست بلکه ماهایی که توی جامعه مون پلیس ارشاد گذاشتن و اینهمه به برهنگی ظاهری خودمون اهمیت میدیم، نباید کمی هم که شده از لختی و عریانی اندیشه هامون بترسیم؟

چهارشنبه 8 آبان ماه سال 1387

حرف ها دارم اما... بزنم یا نزنم؟

با توام با تو خدا را!! بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همینست که دوست

چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

مرا نشناخته اید:

آری

درد نام دیگر من است

و نسبم:

ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

توضیح بیشتر می خواهی؟

عشق خواهر من است....درد هم برادرم

فقط این نیست و

اما سرنوشت من سرودن است

وقتی دفتر مرا دست درد میزند ورق

وقتی شعر تازه مرا درد گفته است

چه انتظاریست از تو که؟

گفتی: غزل بگو...

چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من برای غزل شور و حال کو؟

جایی که مردمش فقط:

اینجا همه هر لحظه می پرسند: حالت؟

اما کسی یکبار از من نپرسید:

بالت؟....

باری

این روزها که می گذرد شادم

این روزها که می گذرد

 شادم

که می گذرد این روزها

شادم که می گذرد

به مرگ قسم که

عمریست لبخندهای کوچک خود را در دل ذخیره می کنم

باشد برای روز مبادا

و فقط گناهم همین بود:

جرمم این بود، من خودم بودم!!

جرمم این است، من خودم هستم!!

با توام ای آیینه:

تو دست کم کمی شبیه خود باشد

در این جهان که هیچ کس خودش نیست

من؟من؟

می خواستم که ولوله برپا کنم، ولی

با شور و شعر محشر کبرا کنم ولی

هرگز دلم نخواست بگویم

هرگز!!

با این وجود:

من، سال های سال مردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می توانی یک ذره، یک مثقال

مثل من بمیری؟؟؟

با توام نه با شماها که نمی دانید:

عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است

می توان ای دوست؟ بی آب و هوا یک عمر زیست؟

و وقتی نمی فهمید:

من با همه وجود

خودم را زدم به مردن

تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد!!

و حالا در این گوشه تنهایی

من

نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم!!

لا اقل

این حنجره، این باغ صدا را نفروشید

شاید این قدم های آخر اوست

با چند تا بلیط تا شده

چند اسکناس کهنه و مچاله

چند سکه سیاه

از ره آن

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود...

من نمی دانم چرا افعال من گذشته نمی شوند؟

حال که تو رفته ای

قطار رفته است

تمام ایستگاه رفته است

و ما چقدر ساده ایم که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته

مات مانده ایم!!

یکشنبه 28 مهر ماه سال 1387

من درست نمی دانم 

باید به کجای این دنیای سه بعدی 

پشت کنم 

تا وقتی چشم هایم را می گشایم 

یک بعد 

به قاب عکس های تو اضافه شده باشد!!

پنجشنبه 21 شهریور ماه سال 1387

آن قدر از تو کام گرفتم 

            که زکام گرفتم 

                   درست می گفتی 

                               اعتیاد هم نوعی بیماریست!! 

 

 

 

 

همیشه فکر می کردم 

                         خانه ات پشت کوه هاست 

                                              ای کاش کوهنورد نشده بودم. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دلیل حزن مرا در نبود تو می دید 

به درد مزمن تو نسخه ی مرا پیچید 

پزشک خیر سرش درس عاشقی می داد 

به جسم مرده و روحی که از جهان کوچید

شنبه 12 مرداد ماه سال 1387

آهوی زیبای ما رم کرد و رفت

سینه ها را پر ز ماتم کرد و رفت

رفت و دل ها غرق در اندوه شد

شادمانی مرد و غم انبوه شد

دیدنش یکبار دیگر شد محال

شایدش در خواب بینم یا خیال

گر چه در دل داشت دریایی ز درد

مرگ هم لبخند او را کم نکرد

شهر نیشابور! عاشق مرده است

لاله ی دشت شقایق مرده است

مرد شاد و ناز نیشابور مرد

پیر خیرساز نیشابور مرد

وای و واویلا ازین سوگ الیم

جمعی از روحانیت هم شد یتیم

رتبه او را خدا افزوده است

حامی صندوق صنفی بوده است

مدرسه چون یادگارش بوده است

جای دفنش گفت :درب مدرسه است

.

.

.

بعضی معانی هستند که خیلی دور از ذهن اند. مثل بی کسی که فقط و فقط به عنوان یک واژه گنگ توی فرهنگ ادبیاتی ما حضور داره. حالا تازه دارم می فهمم چقدر به لغت ها و معنی هاشون سطحی توجه می کردم.

می دونین اصلا نمی دونم چطوری باید بنویسم. چون طبق قوانین انسانی آدم فقط یه بار میتونه خبر مرگ پدرش رو توی وبلاگش بنویسه. این روزها مدام یه شعر از سینا بهمنش که فکر می کنم تو 10-12 سالگی خونده بودمش میومد توی دهنم:

با کمری شکسته

ریشه در خاک داشتن

شکوهی دارد

به وسعت تمام علفزارهای سرسبز

نمی دونم شعر رو درست نوشتم یا نه ولی اذعان می کنم تا همین 2 هفته پیش که اون اتفاق سرد... اون اتفاق زرد... رخ داد، نمی فهمیدم کمر شکسته یعنی چی و فقط ابلهانه می خندیدم که باز هم شکسته باز هم خسته هه باز هم بسته... نمی دونستم یتیم یعنی چی. نمی دونستم با کمر شکسته ریشه در خاک داشتن یعنی چی. نفهمیده بودم تکیه گاه یعنی چی با اینکه خیر سرم مهندسی عمران خونده بودم. ولی حالا دارم لغت لغتشون رو با چشم های دلم می بینم و با اعماق وجودم لمسشون می کنم.

پدر فقط یک تکیه گاه مادی نیست. بلکه در درجات بسیار بالاتر یه تکیه گاه     فرضی-ذهنی است. حالا که از دست دادمش می فهمم چقدر وحشتناکه اینکه توی فضاهای عمیق روانی غرق باشی و اون تکیه گاه ذهنی نباشه. این روزها مدام سعی می کنم با اعتقاداتم خودم رو آروم کنم. هیچ وقت فکر نمی کردم اولین پست شخصی ام که هیچ بویی از شعر و نقد و ... نداره به یک چنین موضوعی ختم بشه. حالا من موندم و هزاران سوال و فلسفه گنگ زندگی و غصه ای که وصف ناشدنی هست.

همین چند ماه پیش بود که کتاب بی وطن رضا امیرخانی رو خودنم و خیر سرم نقد هم نوشتم که توی پست های پایینی هنوز هم هست.

انگار حالا فهمیدم بالقطع الوتین....حالا انگار فهمیدم البلاء للولا....حالا انگار فهمیدم آلبالا لیل والا....

خدایا یعنی میشه توی همین تهران به اون نهر خون رسید. توی همین تهران تبعیدم کن تا شاید روزی من هم مثل اباعبدالله توی نهری از خون برسم به البلاء للولا.

پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387

یک پنجره به وسعت دنیا گشوده ای، تا در هوای آن نفسم را رها کنم

دنیا درون پنجره ات بسته می شود، وقتی نفس نفس نفسم را فدا کنم

هر بار با صدای تو از خواب می پرم، دستی که داد می کشد از روی پیکرم

وقتی که بی مقدمه باشی تو در برم، باید دوباره رابطه ها را صدا کنم

احساس می کنم کسی از سال های دور، از بطن خاطرات زنی با اجاق کور

جغرافیای کودکی ام را دهد به گور، تا در حدود ثانیه خود را رها کنم

من حرف های کهنه خود را نمی زنم، وقتی نمانده است برایم کمی جنم

با ور نمی کنم که تو باشی همان زنم، حالا چگونه بستر خود را جدا کنم؟

«من هم شبیه زخم دل یک پینوکیو»[1] وقتی کمک نمی کنی از پیش من برو

بیهوده رفته ایم به بن بست های تو، راهی نمانده است که زن را خدا کنم

 

 

و یه شعر سپید هم چاشنی این پست:

 

دیگر انگشتی نمانده است

که بر دهان ها بماند

وقتی همه دنیا دست به ماشه برده اند

 

حالا که دیگر زمین برای آسمان شهاب می فرستد

کم کم باور می کنم

که آخرالزمان رسیده است

 

 

 



[1] آیدا دانشمندی

جمعه 7 تیر ماه سال 1387

هر چه بزرگتر می شوم

کفش هایم زشت تر می شوند

دلم برای کفش های چسبی ام تنگ شده است

شاید رشد کردن

بزرگترین جرم خداوند بوده است

آری

کودک ها بزرگ می شوند

اما کودکی

همیشه کودک می ماند

 

و اینکه:

 

روی جنون تو هوسی آشکار شد

این اتهام پشت سر هم قطار شد

از گشت ناحیه به تمام قصیده ها:

سارا درون بیت شما سنگسار شد

چهارشنبه 5 تیر ماه سال 1387

 

کتاب بیوتن آخرین اثر رضا امیرخانی با شروعی خوب و قوی آغاز می شود. حضور ارمیا در فرودگاه جی اف کی و ممانعت از عبور وی از گیت ورودی و... این حس را در خواننده تقویت می کند که تا پایان داستان با مسائلی مواجه می شویم که دارای چند بعد و چند لایه هستند. ویژگی خاصی که در کتاب بیوتن دیده می شود اینست که ظاهر و باطن اتفاقات کمتر فدای یکدیگر شده اند و هر دو به عنوان یک اصل انکار ناپذیر به حساب می آیند. کتاب بیوتن را می توان به خوبی با کتاب من او مقایسه کرد. فضای حاکم بر داستان من او یک فضای کاملا سنتی است و بالعکس در بیوتن با فضایی کاملا مدرن و به قولی ۰ و یکی مواجه هستیم. نمونه بارز این وجه اشتراک را در تبدیل هفت کور به سیلورمن های پیشرفته شاهد هستیم. در این کتاب بارها شاهد این جمله هستیم که: امریکا کشور فرصت های طلایی است. کشوری که در حقیقت زبان تمام مردم را به یک زبان صفر و یکی تبدیل کرده است و در این جامعه، ارمیا به سان یک ویروس عمل می کند. البته ارمیا هر کسی نیست. کسی است که هر جوری که لباس بپوشد و هر جایی که راه برود عبدا.. بودنش معلوم است. همانطور که در ادامه می بینیم از این استفاده چند بعدی و لایه دار از کلمات مانند لغت عبدا.. در بالا که هم نوعی بنده خدا بودنش و هم اصطلاح کوچه بازاری این لغت را به ذهن نزدیک می کند به وفور دیده می شود که نیازی به اشاره به آن نیست. اینکه رضا امیرخانی دارای ضریب هوشی بالایی است نباید شک کرد!! اما شروع این کتاب و زنگ هشداری که در گیت ورودی روشن می شود ناخودآگاه مخاطب را یاد جمله مشهور همینگوی می اندازند که زنگ ها یا ناقوس ها برای که به صدا در می آیند؟ اما در ادامه شاهد هستیم که نویسنده ارمیا را یک شورشی معرفی می کند:( بدان که تو را امروز بر امت ها مبعوث کردیم تا از ریشه برکنی و منهدم سازی....

اما آیا واقعا ارمیا که انگاری نسبی نزدیک به افرادی مانند حاج کاظم در فیلم آژانس شیشه ای دارد واقعا به همان معنا شورشی است؟ در ادامه می بینیم که علت سفر به امریکا و توزیع کننده گوشت در دیار غربت شدن آن هم برای کسی که مهندس است و... نباید به خاطر عشقی باشد که اصلا در وجود و عدم وجود آن هزاران بحث است و اینکه آیا آرمیتا یک زن فوق العاده است که باعث تبعید ارمیا به امریکا شود. در داستان به وضوح مشاهده می شود که اینطورنیست و عشق آرمیتا صرفا یک بهانه جدی است و از همینجا می توان به نویسنده نقدهایی را وارد کرد. گاهی در طول این داستان می بینیم که ارمیا نسبت به برخی تجلی های مذموم فرهنگ غرب شخصیتی کم تاثیر و منفعل دارد و دیگر خبری از شورش های حاج کاظمی نیست. ارمیا یک بازمانده جنگ با روان پریشی های خاص این افراد است که از گاورمنت ها و پشت خطی ها و کسانی که خود را وارث جنگ می دانند و فضای موجود به شدت گریزان است. به خوبی مشاهده میشود که ارمیا بر عیه خودش شورش کرده است و به همین خاطر اگر در برابر رفتارها و نمودهای غربی  و افرادی مثل خشی موضع منفعلانه ای دارد زیاد نمی توان به او خرده گرفت. مشخص است که ارمیا تنها راه مانده برای خویش را تبعید به سخت ترین جای دنیا می داند و زندگی در بطن کثافات. چه زمانی و چه مکانی و...

اشاره مستقیم به اینکه ارمیا می خواهد همانند امام حسین در نحری از خون و بالقطع الوتین و بی وتن و بیوطن بمیرد کمی غیر قابل تصور است. زیرا در این صورت فقط باید به یک روی سکه عاشورا نگریست و آن هم فقط صحنه هایی مربوط به کشته شدن امام حسن در دایره ای از زشتی ها و پلیدی هاست. مرگی که قرار نیست هیچ گونه پیامدی داشته باشد که اینهمه نیاز به تبعید و سخت گیری نیست!! ضمن آنکه باید اذعان داشت که ارمیا تا حدود زیادی دچار خود زنی است(حضور در دیسکو ریسکو یا بازی قمار در سفر به لاس وگاس) و این برای کسی که می خواهد از راه حسینی پیش برود صحیح نیست. در داستان مطرح است که ارمیا به این اعتقاد رسیده که ماهی باید قلاب را بخواهد تا صید اتفاق بیفتد و این تفکر قبل از دیدن آرمیتا و حضور در امریکا شکل گرفته است و اصولا حضور در امریکا به هیچ عنوان در ارمیا تغییری به وجود نمی آورد. و باز این سوال پیش می آید که چرا آرمیتا در این بازی درگیر است و چرا باید بی خبر فدای این راه نه چندان حسینی شود!!؟

در ادامه می بینیم که ارمیا واقعا شورشی است ولی نه مانند حاج کاظم. نه یک شورشی مخرب که قصد تغییر چیزی را داشته باشد. زیرا آنقدر قدرتمند نیست. و بارها می بینیم که جمله( باید با آرمیتا صحبت کنم) موید همین امر است. شاید پول ریختن در پارکومتر ها به نوعی اوج شورش ارمیایی است. یا اینکه به دنبال سوزی برود و یا حتی اینکه در دادگاه به سوالات پاسخگو نباشد.

اما این کتاب از جنبه ای دیگر نیز قابل اعتناست و آنکه هرگز در ادبیات ما اینقدر شگفت آور به موضوع تسلط و بت شدن پول بر جامعه انسان ها اشاره نشده است. شاید از این باب کمی  یادآور نوشته های تولستوی( یک انسان چقدر زمین می خواهد باشد) و حتی نوشته های داستایوفسکی. اما بالاخره از این باب در ادبیات ما بی نظیر است. ضمن آنکه تسلط به زیان عربی و قرآن نیز باعث شده تا گروهی از لغات فرهنگ شرقی که ریشه های اعتقادی دارد در داستان دیده شود. اما نقد های کوچک دیگری هم وارد است: اینکه چرا باید کسی مانند حاج مهدی در داستان باشد و آیا حضور وی که کاملا بی اثر هم هست فقط برای پایان بندی کار نیست؟ یا حضور شخصیت هایی مانند سوزی که خوانش آنها در خود ارمیا به وضوح دیده می شود؟ اما با وجود تفاوت فاحش سنت و مدرنیته در دو کتاب من او و بیوتن چرا باید سهراب با درجات بالایی به درویش مصطفی شباهت داشته باشد و آیا نباید همانند تفاوت ایجاد شده بین هفت کور و سیلورمن در سهراب نیز تغییراتی شکل می گرفت؟

در نهایت باید اذعان داشت در طبقه بندی کار از آنجایی که مشهود است در نوشته فرم از محتوا پبروی می کند نمی توان فضای کلاسیک یا مدرن را به صورت قاطع به آن نسبت داد. اما هنوز جای این سوال باقیست که ارمیایی که این اندازه زلال و صاف است چگونه برای رسیدن به فهم(البلا للولا) آن هم کسی که صفین ها را رد کرده است  حاضر است آرمیتا ها را قربانی راه خود نماید. مگر نه اینکه خود نویسنده بارها تاکید می کند که(بنده شناس دیگری است). راهی که هیچ ارزش ماندگاری از خود به جای نمی گذارد. راهی که اصلا کربلایی نیست.

اما در نهایت این موضوع که بعد از مدت ها شاهد یک نویسنده قدرتمند در فضای سست و ضعیف ادبیات داستانی خود هستیم که صاحب سبک نیز هست، نوید روزهای خوشی را به ما می دهد و از همین حالا منتظر نوشته بعدی امیرخانی خواهیم بود که گویا قرار است در لبنان نوشته شود. اشاره می کنم که این نظریات شخصی حقیر است و حال هر کس به نوبه و وسعت اندیشه خویش برداشتی خواهد داشت و معیار ، ذهن و عقل مخاطب است

دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387

الله نور السماوات والارض

الله نور السماوات والارض

الله نور السماوات والارض

الله نور السماوات والارض

الله نور السماوات والارض

الله نور السماوات والارض

الله نور السماوات والارض

الله نور السماوات والارض

مثل اینکه دل آدما نه تو سماوات هست نه تو ارض که اینقدر سیاهه                                   

جمعه 31 خرداد ماه سال 1387

از خیابان یکم[1] می گذری

بنی آدم اعضای یکدیگرند  که در آفرینش.....

زانو می زنی و آرپی جی را روی شانه ات تنظیم میکنی

اصلا نمی فهمی کی به خیابان پنجم رسیده ای

و زیر لبت تکرار می کنی:

دیگر آسمان را....دیگر خورشید را هرگز نخواهی دید

لوله ی T72 درست قلب تو را نشانه گرفته است

و تو به خمسه خمسه ی انگشت های راننده که روی فرمان ماشین ضرب گرفته است:

خدایا چه میشد؟....... کندی[2] زنده میشد......    کندی مهربان بود.... رفیق کودکان بود    

 دستت می لرزد

صدای کلاغ کیش کن ها[3] دوباره به خودت می آورد

یا علی می گویی و لحظه ای بعد T72 گر گرفته است

سیلورمن[4] دکمه اش را فشار می دهد: گاد بلس یو[5]!!             گاد بلس یو!!!

و تو از توی جیبت 25 ترکش به جای 25 سنت به او می دهی

آری همان خمسه خمسه کافی بود تا تو را

از بچه های گردان 24 لشکر ده سیدالشهدای کربلای 5 به خیابان پنجم برساند

آری اینجا منهتن است- خیابان 5ام- خیابان برادوی[6]

و هیچ کس از ژست های عجیب تو تعجب نخواهد کرد.

 

 

 

کتاب بی وطن( به قول خود نویسنده بیوتن(biuten) ) آخرین نوشته رضا امیرخانی هست که امسال توی نمایشگاه کتاب عرضه شد و همونجا هم تموم شد و الان چاپ دومش هم عرضه شده.

امیرخانی را قبلا با کتاب هایی مثل: ناصر ارمنی- ارمیا- سیستان و علی الخصوص من او می شناختیم.

این کتاب قصه یکی از بچه های گردان 24 لشکر ده سیدالشهدا است که  یک روز سه شنبه  که سر مزار یکی از دوستاش نشسته بوده یه دختر دانشجوی ایرانی مقیم امریکا بابت تحقیق دانشگاهیش با اون صحبت میکنه و صحبت همانا و...

امیر خانی واسه نوشتن این کتاب یه سالی توی امریکا زندگی کرده و انتظار میره کتاب قابل توجه تری نسبت به کارهای قبلیش باشه. با توجه به هوش بالایی که این نویسنده جوون داره میشه آینده خوبی رو براش پیش بینی کرد ولی اینکه مبنای نوشتن تمام کتاب های ما یک پایه احساسی است تا یک بینش و اندیشه عمیق، هنوز درد بی درمان ادبیات داستانی ماست. اما باز هم توی این برهوت- کتاب های رمان فارسی- امیر خانی رو باید تا حدودی تافته یی جدا بافته محسوب کرد.



[1] خیابان یکم نیویورک محل سازمان ملل متحد

[2] جان- اف- کندی. رئیس جمهور سابق امریکا . ترانه مربوط به خانمی به نام پوران است مربوط به قبل از انقلاب !!

[3] اصطلاح بچه های جنگ که به اسلحه های کلاشینکف اطلاق می شد

[4] Silverman نوعی گدای پیشرفته در امریکا است که لباس های سرتاسر نقره ای می پوشد و بچه ها را وادار می کند تا پدر و مادرهاشان به او 25 سنت کمک کنند و از طریق سیستم ضبط صوت که به لباس هایش مجهز است از آنها تشکر می کند

[5] God bless you خدا بهت خیر بده!

[6] Broadway مرکز تئاتر نیویورک که در محله منهتن و در خیابان پنجم واقع شده است.

پنجشنبه 23 خرداد ماه سال 1387

پروانه با دو بال

ستاره با چند بال

کنار هم بی بال

آری موریانه ها که می آیند

پینوکیو آخرین فرصت آدم شدن را از دست می دهد

و وقتی عقربه ها می خندند فرقی نمی کند

ده و ده دقیقه باشد یا ده دقیقه به دو

حالا هم که دست های مترسک به نشانه تسلیم بالاست

بیچاره کشاورز که به اندازه کشت هم درو نکرد

و تو با هزاران تندیش به یاد بود من آمدی

با آنکه هنوز زنده بودم

و من هنوز تو را چشم در راهم

شباهنگام که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

و هان یادم رفت که وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها

آن روز ها روز مبادا بود

سر آن ندارم امشب میزبان کسی باشم

پس این جایم بر تلی از خاکستر

پا بر تیغ می کشم و

پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت.

 لب باز نکن

من که نمی خواهم اسطوره شویم و ناممان را توی تاریخ بنویسند

چراغ را خاموش می کنم و از تو می نویسم

سر انگشت تمامی جهان

ناگاه زنگ حواسم را می فشارد

فریاد می زنم: کسی در خانه نیست

( ممنونم از استیری ها- صادقی نسب ها- دانشمندی ها- نیما ها- قیصرها- بهمنی ها- جعفری ها- پناهی ها- گنجی ها و حتی خودم!!!)

پنجشنبه 16 خرداد ماه سال 1387

من عادت ندارم اصلا نسبت به اندیشه های دیگران تو فضای عمومی اظهار نظر کنم ولی این یکی خیلی ناراحتم کرد:

مدت ها بود که به وبلاگ یکی از عزیزان که نمی خوام دیگه مستقیما اسمشونو بگم سرزدم که با این پیام مواجه شدم:

هوالباقی

لطفا وقت عزیزتان را بیهوده طلف نکنید

به روز نخواهد شد

به جای آن از لینک های مفید زیر استفاده کنید

.....

و بعدش لینک چند تا صفحه با محتوای جوک و عکس بازیگران و ...

اونایی که باید بدونن می فهمن من چی و چه کسی رو  میگم و از اونجایی که رو مختصر شناختی که از صاحب این بلاگ دارم این کارش رو نهایت ناراحتی از یه عده می دونم که باز کمی ریشه های این افراد رو هم می شناسم ولی باز هم شدیدا دلم شکست. ای کاش حداقل اینطوری سنگ روی یخمون نمی کرد. و کاش میتونست باور کنه که خیلی های دیگه هم از این دردسر ها دارند که خوب بیشتر صبر می کنن.

در کل برای این شاعر خوب آرزوی موفقیت دارم!!!۱

 

هیچ آتشی نمی تواند

اندیشه های عمیق را بسوزاند

فقط اندیشه های شتابزده هستند

که به کتاب تبدیل می شوند!!!

 

 

و اخر این پست یه رباعی از خودم

 

وقتی که شعر خویش را تاراج می کردی

از دفترت اسم مرا اخراج می کردی

باید به فکر روز رستاخیز می بودی

وقتی لغات عشق را حراج می کردی

شنبه 11 خرداد ماه سال 1387

به احترام تو

یک دقیقه که سهل است

یک عمر سکوت کرده ام

...

اما تو هنوز که هنوز است

نمرده ای!!

ابتدا نیت کنید

سپس برای شادی روح حضرت حافظ یک صلوات بفرستید

.::.حالا کلید فال را فشار دهید.::.

برای گرفتن فال خود اینجا را کلیک کنید
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ