پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387

یک پنجره به وسعت دنیا گشوده ای، تا در هوای آن نفسم را رها کنم

دنیا درون پنجره ات بسته می شود، وقتی نفس نفس نفسم را رها کنم

هر بار با صدای تو از خواب می پرم، دستی که داد می کشد از روی پیکرم

وقتی که بی مقدمه باشی تو در برم، باید دوباره رابطه ها را صدا کنم

احساس می کنم کسی از سال های دور، از بطن خاطرات زنی با اجاق کور

جغرافیای کودکی ام را دهد به گور، تا در حدود ثانیه خود را رها کنم

من حرف های کهنه خود را نمی زنم، وقتی نمانده است برایم کمی جنم

با ور نمی کنم که تو باشی همان زنم، حالا چگونه بستر خود را جدا کنم؟

«من هم شبیه زخم دل یک پینوکیو»[1] وقتی کمک نمی کنی از پیش من برو

بیهوده رفته ایم به بن بست های تو، راهی نمانده است که زن را خدا کنم

 

 

 



[1] آیدا دانشمندی

جمعه 7 تیر ماه سال 1387

هر چه بزرگتر می شوم

کفش هایم زشت تر می شوند

دلم برای کفش های چسبی ام تنگ شده است

شاید رشد کردن

بزرگترین جرم خداوند بوده است

آری

کودک ها بزرگ می شوند

اما کودکی

همیشه کودک می ماند

 

و اینکه:

 

روی جنون تو هوسی آشکار شد

این اتهام پشت سر هم قطار شد

از گشت ناحیه به تمام قصیده ها:

سارا درون بیت شما سنگسار شد

چهارشنبه 5 تیر ماه سال 1387

نقد کتاب بیوتن:

کتاب بیوتن آخرین اثر رضا امیرخانی با شروعی خوب و قوی آغاز می شود. حضور ارمیا در فرودگاه جی اف کی و ممانعت از عبور وی از گیت ورودی و... این حس را در خواننده تقویت می کند که تا پایان داستان با مسائلی مواجه می شویم که دارای چند بعد و چند لایه هستند. ویژگی خاصی که در کتاب بیوتن دیده می شود اینست که ظاهر و باطن اتفاقات کمتر فدای یکدیگر شده اند و هر دو به عنوان یک اصل انکار ناپذیر به حساب می آیند. کتاب بیوتن را می توان به خوبی با کتاب من او مقایسه کرد. فضای حاکم بر داستان من او یک فضای کاملا سنتی است و بالعکس در بیوتن با فضایی کاملا مدرن و به قولی ۰ و یکی مواجه هستیم. نمونه بارز این وجه اشتراک را در تبدیل هفت کور به سیلورمن های پیشرفته شاهد هستیم. در این کتاب بارها شاهد این جمله هستیم که: امریکا کشور فرصت های طلایی است. کشوری که در حقیقت زبان تمام مردم را به یک زبان صفر و یکی تبدیل کرده است و در این جامعه، ارمیا به سان یک ویروس عمل می کند. البته ارمیا هر کسی نیست. کسی است که هر جوری که لباس بپوشد و هر جایی که راه برود عبدا.. بودنش معلوم است. همانطور که در ادامه می بینیم از این استفاده چند بعدی و لایه دار از کلمات مانند لغت عبدا.. در بالا که هم نوعی بنده خدا بودنش و هم اصطلاح کوچه بازاری این لغت را به ذهن نزدیک می کند به وفور دیده می شود که نیازی به اشاره به آن نیست. اینکه رضا امیرخانی دارای ضریب هوشی بالایی است نباید شک کرد!! اما شروع این کتاب و زنگ هشداری که در گیت ورودی روشن می شود ناخودآگاه مخاطب را یاد جمله مشهور همینگوی می اندازند که زنگ ها یا ناقوس ها برای که به صدا در می آیند؟ اما در ادامه شاهد هستیم که نویسنده ارمیا را یک شورشی معرفی می کند:( بدان که تو را امروز بر امت ها مبعوث کردیم تا از ریشه برکنی و منهدم سازی....

اما آیا واقعا ارمیا که انگاری نسبی نزدیک به افرادی مانند حاج کاظم در فیلم آژانس شیشه ای دارد واقعا به همان معنا شورشی است؟ در ادامه می بینیم که علت سفر به امریکا و توزیع کننده گوشت در دیار غربت شدن آن هم برای کسی که مهندس است و... نباید به خاطر عشقی باشد که اصلا در وجود و عدم وجود آن هزاران بحث است و اینکه آیا آرمیتا یک زن فوق العاده است که باعث تبعید ارمیا به امریکا شود. در داستان به وضوح مشاهده می شود که اینطورنیست و عشق آرمیتا صرفا یک بهانه جدی است و از همینجا می توان به نویسنده نقدهایی را وارد کرد. گاهی در طول این داستان می بینیم که ارمیا نسبت به برخی تجلی های مذموم فرهنگ غرب شخصیتی کم تاثیر و منفعل دارد و دیگر خبری از شورش های حاج کاظمی نیست. ارمیا یک بازمانده جنگ با روان پریشی های خاص این افراد است که از گاورمنت ها و پشت خطی ها و کسانی که خود را وارث جنگ می دانند و فضای موجود به شدت گریزان است. به خوبی مشاهده میشود که ارمیا بر عیه خودش شورش کرده است و به همین خاطر اگر در برابر رفتارها و نمودهای غربی  و افرادی مثل خشی موضع منفعلانه ای دارد زیاد نمی توان به او خرده گرفت. مشخص است که ارمیا تنها راه مانده برای خویش را تبعید به سخت ترین جای دنیا می داند و زندگی در بطن کثافات. چه زمانی و چه مکانی و...

اشاره مستقیم به اینکه ارمیا می خواهد همانند امام حسین در نحری از خون و بالقطع الوتین و بی وتن و بیوطن بمیرد کمی غیر قابل تصور است. زیرا در این صورت فقط باید به یک روی سکه عاشورا نگریست و آن هم فقط صحنه هایی مربوط به کشته شدن امام حسن در دایره ای از زشتی ها و پلیدی هاست. مرگی که قرار نیست هیچ گونه پیامدی داشته باشد که اینهمه نیاز به تبعید و سخت گیری نیست!! ضمن آنکه باید اذعان داشت که ارمیا تا حدود زیادی دچار خود زنی است(حضور در دیسکو ریسکو یا بازی قمار در سفر به لاس وگاس) و این برای کسی که می خواهد از راه حسینی پیش برود صحیح نیست. در داستان مطرح است که ارمیا به این اعتقاد رسیده که ماهی باید قلاب را بخواهد تا صید اتفاق بیفتد و این تفکر قبل از دیدن آرمیتا و حضور در امریکا شکل گرفته است و اصولا حضور در امریکا به هیچ عنوان در ارمیا تغییری به وجود نمی آورد. و باز این سوال پیش می آید که چرا آرمیتا در این بازی درگیر است و چرا باید بی خبر فدای این راه نه چندان حسینی شود!!؟

در ادامه می بینیم که ارمیا واقعا شورشی است ولی نه مانند حاج کاظم. نه یک شورشی مخرب که قصد تغییر چیزی را داشته باشد. زیرا آنقدر قدرتمند نیست. و بارها می بینیم که جمله( باید با آرمیتا صحبت کنم) موید همین امر است. شاید پول ریختن در پارکومتر ها به نوعی اوج شورش ارمیایی است. یا اینکه به دنبال سوزی برود و یا حتی اینکه در دادگاه به سوالات پاسخگو نباشد.

اما این کتاب از جنبه ای دیگر نیز قابل اعتناست و آنکه هرگز در ادبیات ما اینقدر شگفت آور به موضوع تسلط و بت شدن پول بر جامعه انسان ها اشاره نشده است. شاید از این باب کمی  یادآور نوشته های تولستوی( یک انسان چقدر زمین می خواهد باشد) و حتی نوشته های داستایوفسکی. اما بالاخره از این باب در ادبیات ما بی نظیر است. ضمن آنکه تسلط به زیان عربی و قرآن نیز باعث شده تا گروهی از لغات فرهنگ شرقی که ریشه های اعتقادی دارد در داستان دیده شود. اما نقد های کوچک دیگری هم وارد است: اینکه چرا باید کسی مانند حاج مهدی در داستان باشد و آیا حضور وی که کاملا بی اثر هم هست فقط برای پایان بندی کار نیست؟ یا حضور شخصیت هایی مانند سوزی که خوانش آنها در خود ارمیا به وضوح دیده می شود؟ اما با وجود تفاوت فاحش سنت و مدرنیته در دو کتاب من او و بیوتن چرا باید سهراب با درجات بالایی به درویش مصطفی شباهت داشته باشد و آیا نباید همانند تفاوت ایجاد شده بین هفت کور و سیلورمن در سهراب نیز تغییراتی شکل می گرفت؟

در نهایت باید اذعان داشت در طبقه بندی کار از آنجایی که مشهود است در نوشته فرم از محتوا پبروی می کند نمی توان فضای کلاسیک یا مدرن را به صورت قاطع به آن نسبت داد. اما هنوز جای این سوال باقیست که ارمیایی که این اندازه زلال و صاف است چگونه برای رسیدن به فهم(البلا للولا) آن هم کسی که صفین ها را رد کرده است  حاضر است آرمیتا ها را قربانی راه خود نماید. مگر نه اینکه خود نویسنده بارها تاکید می کند که(بنده شناس دیگری است). راهی که هیچ ارزش ماندگاری از خود به جای نمی گذارد. راهی که اصلا کربلایی نیست.

اما در نهایت این موضوع که بعد از مدت ها شاهد یک نویسنده قدرتمند در فضای سست و ضعیف ادبیات داستانی خود هستیم که صاحب سبک نیز هست، نوید روزهای خوشی را به ما می دهد و از همین حالا منتظر نوشته بعدی امیرخانی خواهیم بود که گویا قرار است در لبنان نوشته شود. اشاره می کنم که این نظریات شخصی حقیر است و حال هر کس به نوبه و وسعت اندیشه خویش برداشتی خواهد داشت و معیار ، ذهن و عقل مخاطب است

دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387

الله نور السماوات والارض

الله نور السماوات والارض

الله نور السماوات والارض

الله نور السماوات والارض

الله نور السماوات والارض

الله نور السماوات والارض

الله نور السماوات والارض

الله نور السماوات والارض

مثل اینکه دل آدما نه تو سماوات هست نه تو ارض که اینقدر سیاهه                                   

جمعه 31 خرداد ماه سال 1387

از خیابان یکم[1] می گذری

بنی آدم اعضای یکدیگرند  که در آفرینش.....

زانو می زنی و آرپی جی را روی شانه ات تنظیم میکنی

اصلا نمی فهمی کی به خیابان پنجم رسیده ای

و زیر لبت تکرار می کنی:

دیگر آسمان را....دیگر خورشید را هرگز نخواهی دید

لوله ی T72 درست قلب تو را نشانه گرفته است

و تو به خمسه خمسه ی انگشت های راننده که روی فرمان ماشین ضرب گرفته است:

خدایا چه میشد؟....... کندی[2] زنده میشد......    کندی مهربان بود.... رفیق کودکان بود    

 دستت می لرزد

صدای کلاغ کیش کن ها[3] دوباره به خودت می آورد

یا علی می گویی و لحظه ای بعد T72 گر گرفته است

سیلورمن[4] دکمه اش را فشار می دهد: گاد بلس یو[5]!!             گاد بلس یو!!!

و تو از توی جیبت 25 ترکش به جای 25 سنت به او می دهی

آری همان خمسه خمسه کافی بود تا تو را

از بچه های گردان 24 لشکر ده سیدالشهدای کربلای 5 به خیابان پنجم برساند

آری اینجا منهتن است- خیابان 5ام- خیابان برادوی[6]

و هیچ کس از ژست های عجیب تو تعجب نخواهد کرد.

 

 

 

کتاب بی وطن( به قول خود نویسنده بیوتن(biuten) ) آخرین نوشته رضا امیرخانی هست که امسال توی نمایشگاه کتاب عرضه شد و همونجا هم تموم شد و الان چاپ دومش هم عرضه شده.

امیرخانی را قبلا با کتاب هایی مثل: ناصر ارمنی- ارمیا- سیستان و علی الخصوص من او می شناختیم.

این کتاب قصه یکی از بچه های گردان 24 لشکر ده سیدالشهدا است که  یک روز سه شنبه  که سر مزار یکی از دوستاش نشسته بوده یه دختر دانشجوی ایرانی مقیم امریکا بابت تحقیق دانشگاهیش با اون صحبت میکنه و صحبت همانا و...

امیر خانی واسه نوشتن این کتاب یه سالی توی امریکا زندگی کرده و انتظار میره کتاب قابل توجه تری نسبت به کارهای قبلیش باشه. با توجه به هوش بالایی که این نویسنده جوون داره میشه آینده خوبی رو براش پیش بینی کرد ولی اینکه مبنای نوشتن تمام کتاب های ما یک پایه احساسی است تا یک بینش و اندیشه عمیق، هنوز درد بی درمان ادبیات داستانی ماست. اما باز هم توی این برهوت- کتاب های رمان فارسی- امیر خانی رو باید تا حدودی تافته یی جدا بافته محسوب کرد.



[1] خیابان یکم نیویورک محل سازمان ملل متحد

[2] جان- اف- کندی. رئیس جمهور سابق امریکا . ترانه مربوط به خانمی به نام پوران است مربوط به قبل از انقلاب !!

[3] اصطلاح بچه های جنگ که به اسلحه های کلاشینکف اطلاق می شد

[4] Silverman نوعی گدای پیشرفته در امریکا است که لباس های سرتاسر نقره ای می پوشد و بچه ها را وادار می کند تا پدر و مادرهاشان به او 25 سنت کمک کنند و از طریق سیستم ضبط صوت که به لباس هایش مجهز است از آنها تشکر می کند

[5] God bless you خدا بهت خیر بده!

[6] Broadway مرکز تئاتر نیویورک که در محله منهتن و در خیابان پنجم واقع شده است.

پنجشنبه 23 خرداد ماه سال 1387

پروانه با دو بال

ستاره با چند بال

کنار هم بی بال

آری موریانه ها که می آیند

پینوکیو آخرین فرصت آدم شدن را از دست می دهد

و وقتی عقربه ها می خندند فرقی نمی کند

ده و ده دقیقه باشد یا ده دقیقه به دو

حالا هم که دست های مترسک به نشانه تسلیم بالاست

بیچاره کشاورز که به اندازه کشت هم درو نکرد

و تو با هزاران تندیش به یاد بود من آمدی

با آنکه هنوز زنده بودم

و من هنوز تو را چشم در راهم

شباهنگام که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

و هان یادم رفت که وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها

آن روز ها روز مبادا بود

سر آن ندارم امشب میزبان کسی باشم

پس این جایم بر تلی از خاکستر

پا بر تیغ می کشم و

پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت.

 لب باز نکن

من که نمی خواهم اسطوره شویم و ناممان را توی تاریخ بنویسند

چراغ را خاموش می کنم و از تو می نویسم

سر انگشت تمامی جهان

ناگاه زنگ حواسم را می فشارد

فریاد می زنم: کسی در خانه نیست

( ممنونم از استیری ها- صادقی نسب ها- دانشمندی ها- نیما ها- قیصرها- بهمنی ها- جعفری ها- پناهی ها- گنجی ها و حتی خودم!!!)

پنجشنبه 16 خرداد ماه سال 1387

من عادت ندارم اصلا نسبت به اندیشه های دیگران تو فضای عمومی اظهار نظر کنم ولی این یکی خیلی ناراحتم کرد:

مدت ها بود که به وبلاگ یکی از عزیزان که نمی خوام دیگه مستقیما اسمشونو بگم سرزدم که با این پیام مواجه شدم:

هوالباقی

لطفا وقت عزیزتان را بیهوده طلف نکنید

به روز نخواهد شد

به جای آن از لینک های مفید زیر استفاده کنید

.....

و بعدش لینک چند تا صفحه با محتوای جوک و عکس بازیگران و ...

اونایی که باید بدونن می فهمن من چی و چه کسی رو  میگم و از اونجایی که رو مختصر شناختی که از صاحب این بلاگ دارم این کارش رو نهایت ناراحتی از یه عده می دونم که باز کمی ریشه های این افراد رو هم می شناسم ولی باز هم شدیدا دلم شکست. ای کاش حداقل اینطوری سنگ روی یخمون نمی کرد. و کاش میتونست باور کنه که خیلی های دیگه هم از این دردسر ها دارند که خوب بیشتر صبر می کنن.

در کل برای این شاعر خوب آرزوی موفقیت دارم!!!۱

 

هیچ آتشی نمی تواند

اندیشه های عمیق را بسوزاند

فقط اندیشه های شتابزده هستند

که به کتاب تبدیل می شوند!!!

 

 

و اخر این پست یه رباعی از خودم

 

وقتی که شعر خویش را تاراج می کردی

از دفترت اسم مرا اخراج می کردی

باید به فکر روز رستاخیز می بودی

وقتی لغات عشق را حراج می کردی

شنبه 11 خرداد ماه سال 1387

به احترام تو

یک دقیقه که سهل است

یک عمر سکوت کرده ام

...

اما تو هنوز که هنوز است

نمرده ای!!

دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387

من کوله باری از نگاهم چه کنم؟

دارای اشد این گناهم چه کنم؟

سارای تمام عمر من باربی بود!!

با عشق شدیدا اشتباهم چه کنم؟

 

 

امواج تو بر صخره ها یا پبکر من؟

وقتی که بر دریا بنا شد دفتر من

دریا و ساحل در نگاهم فرق دارند!

بگذار بالاتر رود آب از سر من

 

 

 

دوشنبه 28 آبان ماه سال 1386
شاید فقط در حد یک فرضیه باشد عشق
یکروز (باید) می نشیند جای (شاید ) عشق
حتی اگر برهان خلفی در میان باشد
با راه حلی عاقلانه فرق دارد عشق
این شانس را حتی برای عقل قائل باش
روی زبان عقل هم شاید بیاید عشق
وقتی که عقل و عشق از هم مستقلند
شاید نباید عقل یا شاید نباید عشق
یک احتمال صفر را اینگونه معنا کن
یکروز توی مغز آدم ها بماند عشق

بعد از قیصر چطور دلمون میاد سراغ دفتر و شعر و دستور عشق تو بریم؟ من نمی دونم. اینو می ذارم به پای عدم شناخت واقعیت انسان بودن.
سه شنبه 24 مهر ماه سال 1386
1
به آسمان که نگاه می کنی
سرم گیج می خورد.
بلند پروازی نکن
جاذبه زمین
تو را هم به سمت خود خواهدکشید
اما تو هنوز می خواهی
گلدان های مصنوعی خانه من
لانه کودکان تو باشد
بی آنکه بخواهی بفهمی
خانه ما در طبقه چهل و هشتم است
2
کلید آسانسور را که بزنی
همه چیز تمام خواهد شد
حالا تو در طبقه چهل و هشتم ایستاده ای
و بال هایت را
توی کت و شلوار سرمه ای ات پنهان کرده ای
3
به آرایشگاه می روی و بال هایت را با شماره صفر می زنی
و سبیل می گذاری
تا تعادلت را
روی پنجره های طبقه چهل و هشتم حفظ کنی
4
از طبقه چهل و هشتم که به آسمان نگاه می کنی
سرت گیج می خورد
سقوط می کنی
.
.
.
انسان می شوی

سلام به همین یکی دو تا دوست صمیمی که هنوز در این خونه مجازی رو با چشم های مهربونشون می زنن.
مدت زیادی هست که دیگه از تب و تاب وبلاگ نوشتن افتادم. خدا به زندگی دچارتون نکنه که ناچارتون می کنه
راستی پاییز شده نمی خواهید عاشق بشوید؟
چهارشنبه 10 مرداد ماه سال 1386
شب سوخته است
و خورشید
خاکسترهای مانده اش را می تکاند
باز هم سحر بوی باران های نباریده را می دهد
روزهای بی خبر
ماه را به سمت تاریک زمین تبعید کرده اند
بی آن که بدانند
آن سمت مهتاب چه می گذرد
***
زمین دوباره به ماه پناه خواهد برد
اما نمی دانم آن روز
می شود انتظار داشت
ماه دوباره
به رنگ مهتاب بتابد
یا نه
دوشنبه 18 تیر ماه سال 1386

من وزن های عروضی ام را گم کرده ام.

سپیدهای نازل شده،

اتفاق من و تو را نمی باورند

وقتی تو فالبداهه ترین تصویر این شعر باشی

پیراهن شعرم به تنت زار خواهد زد

همچنان که تصویر تو بر دیوار های خانه ام.

***

پیدا شده ای

تا وزن های عروضی گم شده ام

از سپیدهای نازل شده

اتفاق من و تو را

در فالبداهه ترین تصویر

زار بزنند

همچنان که تصویر تو بر دیوارهای خانه ام

***

ایمان آورده اند

به سپیدهای نازل شده ام

همچنان که من

به تصویر تو بر دیوار های خانه ام

 

 

چهارشنبه 6 تیر ماه سال 1386

اصلا تو به من علاقه داری یا نه؟

یک جمله فقط بگو که آری یا نه؟؟

تکلیف من این بود که در رفتن تو

یک بند کنم گریه و زاری یا نه؟

 

               *****

دریا میان ماست و ساحل نگاه توست

دریای چشم های تو تنها گناه توست

موجم به پای ساحلتان می رسد ولی

من آخر مسیرم و آغاز راه توست

 

                *****

 

با پلک هایم چشم خود را دوختم که...

آن بار هم تا استخوانم سوختم که...

در عشق حکم دیدن معشوق مرگ است

با دیدنت این درس را آموختم که...

 

                *****

 

سلام می دونم قرار بود آپ نکنم ولی خوب کاریش نمیشه کرد. البته اگه با دیدگاهی از بالا به پایین نگاه کنی می بینی که خوب هم میشه کاریش کرد. این چند تا قطعه ادبی کوتاه که نه دوبیتیه نه رباعی و نه اصلا چیز دیگه یی رو فقط به این جهت که همینطوری دوسشون دارم نوشتم آها این یکی جا مونه بود:

 

از آن جهت که وقت ندارم سروده ام

وقتی نشسته مرگ کنارم سروده ام

جایی برای عشق ندارد دوبیتی ام

این را برای سنگ مزارم سروده ام

 

گاهی اوقات دیدن یه خواب از لمس حقیقی یه واقعیت ، واقعی تر جلوه می کنه  و بعدش دیگه آدم دوس داره فقط بخوابه. گنگ صحبت کردن رو خدا بهم یاد داده و تو که هیچ مرتبه نه عاشقانه های مرا شنیدی نه خواندی  و نه فلسفه های بدون نون و پنیر رو. اصلا به درک که من محمد مظلومی نژاد ۲۲ ساله رو خیلی ها میشناسن که با خوندن این پست ازم سوال بپرسن که چی شده ولی یه بار هم خارج از استاندارد انسانیت رفتار کردن هیچی از هیچی کم نمی کنه. بذار اینو به حساب من که چوب خط تو یکی دیگه پر شده. یا علی مددی

چهارشنبه 23 خرداد ماه سال 1386

سلام به همه دوستانی که می دونم تعدادشون خیلی کمه ولی هر کدوم واسه خودشون یه دنیایی هستند از فهم و شعور. شاید که نه حتما این خواست خودم بود که تعداد کمی از بچه ها از وبلاگم دیدن کنند. امروز که داشتم توی کتابخونه دانشگاه (آزاد واحد تهران جنوب) خیر سرم ریاضی۲ می خوندم یاد وبلاگ و شعر و ... افتادم. یه شعر هم همینطور فالبداهه اومد که نوشتم. چون دوران امتحاناته و می خوام درس بخونم این آخرین پست هست تا اواخر تیر. داشتم می گفتم یاد وبلاگ نویسی افتادم و اینکه توی همه پست هایی که تا الان گذاشتم یا فقط یه جمله کوتاه نوشتم و بعدش شعرم رو گذاشتم و یا اکثر اوقات به خودم زحمت ندادم و همون یه جمله کوتاه رو هم ننوشتم. حتی عنوان هم برای اکثر پست ها نذاشتم. خوب که نگاه می کنم می بینم خود واقعی ام هم همینطوره. آخه من از اون دسته آدم هام که هزار کلمه با خودم صحبت می کنم یه سلام به بقیه می دم.

 دیدم : ببین میشه حتی توی این فضای مجازی هم حقیقی بود. همونطور که من توی این یکی دوسال که اسباب کشی کردم اومدم اینجا ، واقعی تر از اون منی که این یه سال و نیم توی بیرجند و نیشابور و حالا هم تهران زندگی می کنه بودم. حیفم اومد حالا که من هم توی این محله واسه خودم بزرگ محله شدم و پیر انجمن و ریش های سفیدم رو دیگه میشه شمرد،‌یه پست رو اینطوری شروع نکنم. شاید از این هم نباشه ، شاید به خاطر این باشه که یه روزه اونم تو اوج امتحانات کتاب من او رو خوندم اینجوری به صرافت لهجه افتادم و عقده گلو باز کردم و انگشتانم رو همگام با صدای پیانوی ونجلیس روی صفحه کیبورد فشار دادم و بعدش هم با خیالی راحت دکمه انتشار پیام رو فشار دادم. اما تا یادم نرفته و قبل از ارسال این اقرارنامه اون شعر فالبداهه رو هم بذارم پی نوشت این پست. یا علی مددی

یک شعر می آید بروی گونه ی تو

لبهای شاعرها به سوی گونه ی تو

شاعر شدن تنها مسیری بود تا من

پیدا کنم معنای بوی گونه ی تو

صدها هزار گونه را بر روی کاغذ

بوسیده ام در جستجوی گونه ی تو

من بیتو معنایی ندارم ،بیتو گنگم

گنگم ولی در گفتگوی گونه ی تو

فرسایش این اشک در چشمم نمودار

و قتی نباشد توی جوی گونه ی تو

مانند یک قالی آویزان به دارش

آویختم خود را به موی گونه ی تو

حالا که خاکستر شدم آتش گرفتی

خاکستری شد رنگ و روی گونه ی تو